یه روز میریم..

دیشب مامان جان در عالم خواب و رویا مادربزرگشو خواب میبینن..

 

برام تعریف کرد..

هیپنوتیزم

 

http://arsalanb.files.wordpress.com/2008/06/diediemy20darling.jpg

 

تو خواب دیده که من نوزاد شده بودم..

میخواسته بره بیرون منو میسپره به همین مامان بزرگمون و میره..

 

میگه وقتی برگشتم دیدم نیستی! اونقدر داد و هوار کردم و صداتون کردم تا..

 

یکی از همسایه ها اومد بیرون و گفت داد نزن اینجان!

بعد مارو پیدا کرد..

توی حیاط خونه همسایه بودیم!

این آخرشو دوست نداشتم؛ کاش یه همتی میکرد به جای خونه همسایه میبردم همونجایی که الان هست..

 

 

 

افسوس

/ 3 نظر / 5 بازدید
شرور

بیخیال بابا پایان فیلم ایرانی و بالیوودی رو چرا میخوای هالیوودی کنی ؟ همین رو من بیشتر دوس دارم

شرور

و اما تفسیر شرور : فک کنم همین روزا بچه میشی :دی