خدا

اگه حس ما از محیط پیرامون ساخته ذهنمون باشه؟!...

هر چی میبینیم و میشنویم و لمس و احساس میکنیم.. همش کشک باشه، تکلیف این چیزی که داره اینارو به من القا میکنه چی میشه؟!

 

یه تیکه چربی نمیتونه اینارو تحلیل کنه...

 

ولی شایدم بشه و من دارم اشتباه میکنم، یعنی قدرت ماورایی در کار نیست؟!

 

نه..!

 

اتم و مولکول، حتی اجزای ریزتر از اون قابلیتهای کشف نشده ی زیادی دارن که برما مشهود نیست..

ولی آخرش چی؟!

 

مگه همون ذره ریز که این همه شگفتی به وجود آورده نمیتونه خدا باشه؟!

 

مگه فقط قراره خدا تو آسمون باشه، اون بالا بالاها؟!!...

 

مگه "خدا از رگ گردن به ما نزدیکتر نیست؟!"

 

و...؟!؟؟؟

 

 

 

 

به هرحال...

هرچی هست دوسش دارم...

یادم باشه فقط تورو دوست دارملبخند

 

--------------------------------------

زیاد ادبی نیستم، ولی بسته به شرایط روحیم استثناعا از این مطلب خوشم اومد..


در ژرفای وجود ما
یک روح زندگی میکند
کسی تا بحال روح را ندیده
اما همه می دانیم او آنجاست .
نه تنها می دانیم او آنجاست
بلکه حتی می دانیم توی آن چیست؟
در آن روح
درست وسط آن
پرنده ای است که روی یک پایش ایستاده
او همان "پرنده روح" است.
هرچه که ما حس میکنیم او هم حس میکند.
وقتی کسی دل ما را میشکند؛
پرنده روح از درد و اندوه مدام دور خودش چرخ می زند
وقتی کسی به ما عشق می ورزد؛
او رقص کنان به پرواز در می آید
وجست و خیز کنان بالا و پائین می پرد.
وقتی کسی ما را صدا می زند؛
پرنده روح گوش تیز میکند
تا ببیند ما را چطور صدا زده اند
وقتی کسی از دست ما عصبانی می شود؛
پرنده روح خودش را مثل یک توپ جمع می کندو در خود فرو می رود.
وساکت و غمگین می شود.

ولی اگر کسی ما را در آغوش بگیرد؛
پرنده روح در اعماق وجودمان ،بزرگ و بزرگتر میشود.
تا جایی که تمام وجود ما را پر میکند
بله ،وقتی کسی در آغوشمان میگیرد
پرنده روح از خوشحالی بال در می آورد!
در ژرفای وجود ما یک روح زندگی میکند.
روحی که تا بحال کسی ندیده ،
اما همه می دانیم که او آنجاست.
هرگز کسی بدون روح بدنیا نیامده،هرگز.
از لحظه ای که چشم به جهان می گشائیم؛
روح هم با ما بدنیا می آید
و هرگز ما را ترک نمیکند-حتی یک لحظه-تا زنده هستیم او با ماست.
مثل هوائی که تنفس می کنیم،
از لحظه ای که بدنیا می آئیم تا هنگامی که از دنیا می رویم.
حالا می خواهید بدانید
پرنده روح از چه چیز درست شده؟
خیلی ساده است؛
او از کشو ساخته شده است!
اما این کشو ها مثل کشو های معمولی باز نمیشوند
.برای اینکه هر کدام از آنها کلید مخصوص خودشان را دارند
و فقط پرنده روح می تواند آنها را باز کند
چه جوری؟
خب،این هم خیلی ساده است،
با آن پای دیگرش!
پرنده روح،
روی یکی از پاهایش می ایستد،
با پای دیگرش (همان که موقع استراحت زیر بالش جمع می کند)
کلید را توی قفل کشویی که میخواهد باز کند، می چرخاند،بعد دستگیره اش را می کشد.
و بعد هر چیز توی آن است میریزد بیرون!
برای هر چیزی که ما حس میکنیم یک کشو هست
به همین دلیل پرنده روح کشوهای خیلی خیلی زیادی دارد!
یکی برای خوشحالی ،یکی برای غم؛
یکی برای حسادت.،یکی برای قناعت.؛
یکی برای امیدواری یکی برای نا امیدی.؛
یکی برای صبوری .،یکی برای بیحوصلگی؛
یکی برای تنفر ،یکی برای دوست داشتن؛
حتی یک کشو برای تنبل داریم،
یکی برای بی فایده بودن؛
ویک کشو ی مخصوص هم برای سری ترین راز هایمان-کشویی که سخت باز می شود.
کشو های دیگری هم هست
پرنده روح برای هر چیزی که فکرش را بکنید یک کشو دارد.
گاهی شما خیلی راحت می توانید به پرنده بگویید
که کدام کلید را بردارد و کدام کشو را باز کند
بعضی وقت ها هم پرنده خوذش برای شما کشوی مخصوصی را انتخاب میکند
مثلا وقتی شما دلتان می خواهد ساکت باشید
به پرنده روح دستور میدهید که کشوی سکوت را باز کند.
اما برای باز کردن کشوی حرف پرنده خودش تصمیم میگیرد
آنگاه شما هی حرف میزنید و حرف میزنید
بدون اینکه شما دلتان خواسته باشد
یا مثلا دوست دارید با صبر و حوصله به حرف دیگران گوش کنید
اما پرنده روح کشوی بی حوصلگی را باز میکند
و شما ناگهان کُفرتان بالا می آید.

بعضی از وقتها شما بدون اینکه دلتان بخواهد حسودی می کنید
گاهی وقتها شما دلتان می خواهد به دیگران کمک کنید ولی مزاحمشان میشوید.
پرنده روح همیشه آن کاری را که از او می خواهید انجام نمیدهد.
بر عکس گاهی همه چیز را به هم میریزد.
تا اینجا معلوم شد آدمها با هم فرق دارند،
چون پرنده درون هر کدام از آنها با دیگری فرق میکند.
شادی را در وجود شما میریزد
و شما شادو خوشحال میشوید
اما اگر پرنده ای
کشوی عصبانیت را باز کند،
شما دائماً عصبانی هستید
مگر اینکه پرنده آن کشو را ببندد.
پرنده ای که ناراحت است کشوهایی را باز میکند
که اوقات شما را تلخ میکند.
اما پرنده ای که شاد است ،کشویی را باز میکند
که شما هم شادمان شوید
اما مهمتر از همه این است که به صدای پرنده روح گوش میکنیم،
چون گاهی اوقات او ما را صدا میزنداما ما صدایش را نمیشنویم.
این دیگر خیلی شرم آور است،چون او میخواهد با ما از خودمان حرف بزند.
او میخواهد با ما از احساسهایی حرف بزندکه در کشوی آنها قفل است و توی آن زندانی شده اند
بعضی از ما همیشه صدای او را میشنویم.
بعضی تقریباً هرگز نمیشنویم
بعضی از ما
درتمام زندگی فقط یک بار صدایش را میشنویم
چه فکر خوبی است .
نیمه های شب که همه جا آرام و ساکت است
به صدای پرنده روح
از اعماق وجودمان می آید گوش بدهیم.

 

 

 

 

بازم بلاگمو به روز کردم!از خود راضی

/ 1 نظر / 13 بازدید
شرور

سلام رفیق ! خوشحال شدم میبینم که آپ کردی ! تو فرصت مناسب میام میخونم